معرفی کتاب
یک گروه را سپردهاند به تو! تو و بالادستیهایت میدانید میانشان یک نفوذی هست. مسئولیت جان همه، از رفقایت بگیر تا همان عامل رخنه و سوخت اطلاعات با توست. خون خونت را میخورد و جای پایت محکم نیست که دست بگذاری روی یکی و بگویی: “هی تو! خون تمام رفقایم گردن توست! برو به درک”
و گلولهای را سمتش شلیک کنی و شب با خیال آسوده چند ساعتی را استراحت کنی. اطمینان داشته باشی که از فردا صبح دشمن هیچ از شما نخواهد دانست مگر به میدان نبرد، نه مفت و مسلم به گزارش خود فروختهای که لباس دوست به تن کرده بود و دوشادوش شما راه میرفت.
از ابتدای مسیر شک تا انتهای جادهی پر سنگلاخ یقین، حاصل نمیشود مگر به ذکاوت و هوشیاری. آنقدر که حتی به پلکزدن آدمها و لرزش دستشان دقیق باشی و سر رشته را رها نکنی.
کتاب “هفت مرد از حالا” روایت طی این مسیر است. شهید علی پاک جسم پور فرد، فرزند این آب و خاک بود؛ باهوش، پر از نبوغ، آگاه و چابک.
که اگر نبود نمیتوانست راه نفوذ دشمن بر گوشهای از یک نهاد دولتی در جبهه غرب کشور را کشف کند.
برشی از کتاب
طناب دستانش سفت بسته شده بود. با دستان بسته در برابر سه مرد مسلح چه میتوانست بکند؟ بماند که جعفر خودش اندازه سه نفر بود. راستی جعفر به راحتی میتوانست حسین را پرت کرده و بیسیم را خرد کرده باشد. به نظرش او از بقیه به جاسوس مورد نظر نزدیکتر بود. آن موقع هم که مار را زده بود، حتما خواسته رد گم کند. اما برای چه؟ کسی که به او ظنین نبود. پس بهادر جاسوس است؟ نه او هم نمیتواند باشد وگرنه ما را با تیر نمیزد. از طرفی پیشنهاد نمیداد تا از پشت به کومولهها حمله کنند. میماند مجید، اما او هم کاری انجام نداده بود که بتوان به این کار نسبتش داد . نکند حسین، اتفاقی افتاده باشد؟ نه اگر این طور بود چاقوی من دستش چه میکرد؟
ناامیدانه دید که دوباره به اول افکارش رسیده است و در دایرهای بیهوده هرز میچرخد. از این موضوع عصبانیتر شد، اما قدرت مضاعفی که از خشم میجوشید نیز نتوانست او را از بند نجات دهد.
نقد و بررسیها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.