معرفی کتاب
تقریبا از همه خبر رسیده بود؛ از او نه. چه آنهایی که از مردم معمولی و بی اسم و رسم بودند و چه آنهایی که شناختهتر و مشهورتر. ازشان جسمی یا نشانهای رسیده بود و سپرده شده بودند به خاک. هر چه که بود دل خانوادهای به آرامش رسیده بود و بعدش مراسم ترحیم و عزا. یکی دو نفر خیلی دیرتر از بقیه پیدا شدند؛ حتی مشکوکتر. از آن قیامت صبح منا که حالا سالها گذشته، تصور کنید ماهها بعد، پیکری گوشه سردخانه سعودیها پیدا شد که حتی عینک آفتابی دور گردنش سالم مانده و خیلی آرام زیر پارچههای رنگی خوابیده بود. و مگر میشود از جمعی که رفتهاند، یکی دو نفر دیرتر بیایند؟ خیلی دیرتر! بله میشود. میشود زودتر از همه بروی و دیرتر بیایی. تنها به این دلیل که تو نیروی اطلاعات امنیتی.
محمدعلی قربانی از زندگی شهید علیاصغر فولادگر، روایتهایی را گردآوری کرده که هر کدام از زبانی مرور شدهاند. از زمان جنگ، ماموریتهای پس از آن و سفر و ماموریت آخر مردی که فولاذ نامیده شده بود.
برشی از کتاب
هَلِ الایرانی یَعرِفُ العربی؟(از ایرانیها کسی هست که بتونه عربی حرف بزنه؟)
یک مرتبه بیدار شدم. هیچکس دوروبَرم نبود. نگاهی به سمت چپ خیابان کردم، از جمعیت هم خبری نبود. سمت راستم تعدادی برانکارد دیدم که روی آنها جنازه گذاشته بودند.
به آن آقا گفتنم:
-چیکار داری؟
گفت:
-میخوام ببینم این جسد ایرانیه یا نه؟
نگاه کردم و گفتم:
-نه، ایرانی نیست. چون کارت شناسایی و علائم اون ایرانی نیست.
حوله را رویش کشید و رفت. نفهمیدم که او چهکار به جنازه داشت و چهکار به من؟!
استاده به هوش آمدم. نمیدانم این از نظر پزشکی امکان دارد یا نه؟! قطعا یکی باید مرا بلند کرده و تا آنجا آورده باشد. امکان حرکت نداشتم. دست راستم از کار افتاده بود. آقای مسعود گرجی، قاری قرآن، مرا شناخت؛ اما من او را نمیشناختم.
پرسید:
-کجایی دکتر؟!
گفتم:
-مُرده بودم؛ اما خدا لطف کرد نجات پیدا کردم. نمیدونم کی من رو آورده اینجا؟!
و شروع کرد بچهها را نام بردن و گفت که چه کسانی مردهاند و خودش هم زیر دست و پا بوده. بعد پرسید:
-فولادگر رو ندیدی؟!
نقد و بررسیها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.